
حکایت: بهسوی سرزمین سیاهپوستان
حکایت: بهسوی سرزمین سیاهپوستان؛ داستان سفر در راه خدا سال پنجم بعثت بود. هنوز مسلمانان به مدینه هجرت
حکایت: بهسوی سرزمین سیاهپوستان؛ داستان سفر در راه خدا سال پنجم بعثت بود. هنوز مسلمانان به مدینه هجرت
سال هشتم هجری بود. مسلمانان تازه از غم پیمانشکنی قریش و همپیمانانشان در حدیبیه بیرون آمده بودند. هنوز
صدای نرم در میان سنگینیِ تالار از چشمان نعیم من «نعیم» بودم، جوانی که همراهِ کاروان مهاجران به
حکایت سه: رازهای گفتگوی جعفر با نجاشی: یک روز بارانی در دیار دور در دل قصر نجاشی، باران
حکایت دو: (در سایه کلمات) حکایت جلسه نجاشی هیأت اعزامی قریش از نجاشی خواستند که جوانان فراری قومشان
داستان از لحظهای آغاز میشود که جعفر بن ابیطالب و گروهی از مسلمانان مکه تصمیم به هجرت به
حکایت: بهسوی سرزمین سیاهپوستان؛ داستان سفر در راه خدا سال پنجم بعثت بود. هنوز مسلمانان به مدینه هجرت
سال هشتم هجری بود. مسلمانان تازه از غم پیمانشکنی قریش و همپیمانانشان در حدیبیه بیرون آمده بودند. هنوز
صدای نرم در میان سنگینیِ تالار از چشمان نعیم من «نعیم» بودم، جوانی که همراهِ کاروان مهاجران به
حکایت سه: رازهای گفتگوی جعفر با نجاشی: یک روز بارانی در دیار دور در دل قصر نجاشی، باران
حکایت دو: (در سایه کلمات) حکایت جلسه نجاشی هیأت اعزامی قریش از نجاشی خواستند که جوانان فراری قومشان
داستان از لحظهای آغاز میشود که جعفر بن ابیطالب و گروهی از مسلمانان مکه تصمیم به هجرت به